خاطرات ماندگار
عید ٨٩بود که فهمیدم باردارم وقتی زن داییت رفت سراغ بابات و این خبر رو بهش داد نمی دونی در پوست خودش نمی گنجید آخه خیلی بجه دوست داشت و مث دیونه ها شده بودو نمی تونست باور کنه و به هر کس که این خبر رو می دادیم کلی ذوق می کردن ولی من تو اداره به کسی نگفته بودم فقط به چند نفر از دوستای صمیمیم و کلی هم به اونا سپرده بودم که چیزی نگین می خوام غافلگیر بشن هر کس هم ازم می پرسید می گفتم چاق شدم تا اینگه وقتی وارد ماه ششم شدم یه اتفاق افتاد احساس کردم زیر دلم خیلی درد می کنه و ول کن هم نیست سریع خودم و به بیمارستان رسوندم آخه دو سه روز تعطیل بود و هیچ متخصصی تو مطبش نبود وقتی ازم آزمایش گرفتن گفتن مشکوک به آپاندیس یا زایمان زودرس...
نویسنده :
مامان ثنا
8:34


