ثنا ثنا ، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

ثنا گلی

خاطرات ماندگار

1391/8/14 8:34
نویسنده : مامان ثنا
149 بازدید
اشتراک گذاری

عید ٨٩بود که فهمیدم باردارم وقتی زن داییت رفت سراغ بابات و این خبر رو بهش داد نمی دونی در پوست خودش نمی گنجید آخه خیلی بجه دوست داشت و مث دیونه ها شده بودو نمی تونست باور کنه و به هر کس که این خبر رو می دادیم کلی ذوق می کردن ولی من تو اداره به کسی نگفته بودم فقط به چند نفر از دوستای صمیمیم و کلی هم به اونا سپرده بودم که چیزی نگین می خوام غافلگیر بشن هر کس هم ازم می پرسید می گفتم چاق شدم تا اینگه وقتی وارد ماه ششم شدم یه اتفاق افتاد احساس کردم زیر دلم خیلی درد می کنه و ول کن هم نیست سریع خودم و به بیمارستان رسوندم آخه دو سه روز تعطیل بود و هیچ متخصصی تو مطبش نبود وقتی ازم آزمایش گرفتن گفتن مشکوک به آپاندیس یا زایمان زودرس هست خیلی ناراحت شدم اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم به دو بیمارستان دیگه هم سر زدم و اونا صدای قلب نی نی رو چک کردن و گفتن مشکلی نیست ولی وقتی دیدم درد ول کن نیست دوباره به همون بیمارستان رفتم و گفتم می خوام بستری بشم تحت نظر باشم بهتره خلاصه ٣ روز طول کشید تا به یقین رسیدن که آپاندیس و باید عمل بشم همش دعا می کردم که بچه ام چیزیش نشه وقتی به دکتر گفتم نمی شه عملم نکنین کلی دعوام کرد و گفت الان هم کلی دیر شده سریع زنگ بزن شوهرت بیاد رضایت بده عملت کنیم دست و پام می لرزد و فقط به همه می گفتم تو رو خدا دعا کنین بچه ام سالم بمونه  از طرفی بی حسی هم جواب نداد و مجبور شدن بیهوشم کنن وقتی به هوش اومدم فقط می گفتم بچه ام همه اونایی که کنارم بودن کلی گریه کرده بودن   آخه دکتر بهشون گفته بود احتمال سقط زیاده خلاصه وقتی روز بعد تکون خوردنش و احساس کردم خیلی خوشحال شدم  شیطون درست می فت زیر بخیه هام و بهم ضربه می زد همون موقع بود که همه تو اداره باخبر شدن ولی من بعد عمل تا دنیا اومدنت همش نگران بودم که داروها تاثیر بدی نداشته باشن و هر دفعه که می رفتم سونو همش می پرسیدم سالمه ؟

هشم آبان كوچولوي ناز من به دنيا كه اومدي ۲ كيلو و ٨٠٠گرم بيشتر وزن نداشتي همه می گفتن به خاطر داروهای بیهوشیه  . اوايل خيلي ضعيف و كوچولو بودي دلمون واست مي سوخت ولي خوشبختانه كم كم جون گرفتي و خدا خواست كه عزيزترنمون بشي از همون بدو تولد فقط تو آغوش من و بابات ساکت بودی شبا تا صبح بیدار بودیم بعضی شبا هم مجبور بودیم تا صبح تو ماشین دور بزنیم تا خانوم خوابش ببره ولی به محضی که میومدیم خونه و تو گهواره می ذاشتمت بیدار می شدی خلاصه نقل مجلس بودی به خاطر گریه هات و هیچ کس حاضر نبود نگهت داره تا اینکه ١٠٠روزت بود گوشت و سوراخ کردم انگار بهت شوک وارد بشه یه کم ساکت تر شدی وقتی شش ماهت شد و  فهمیدم که باید برم اداره خیلی ناراحت شدم نمی تونستم ازت دور بشم ولی مجبور بودم هر صبح می بردیمت خونه مامان جون و تا ظهر ١٠بار زنگ می زدم که ثنا خانوم چیکار می کنه تا کم کم عادت کردم  و حالا واسه خودت خانومی شدی ولی باز هم هر صبح که می خوایم بریم سر کار کلی باید قایم موشک بازی کنیم تا موفق بشیم از دستت فرار کنیم ظهر هم تا ما رو می بینی می گی پ چرا من نبردی؟

 

                                                       glitters of butterflies

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ثنا گلی می باشد