بدون عنوان

روزها يكي پس از ديگري با تمام خاطره ها و خوشيهاي خود سپري شد و دو سالگیت تموم شد و چهار روز بعد تصمیم گرفتم که دیگه بهت شیر ندم و به جاش شیر پاستوریزه بهت بدم رفته بودیم به قول خودت خونه خاله دولی(گلی) خلاصه بعد از کلی مقدمه چینی گفتم ممه اوف شده دیگه نباید بخوری تو هم هر لحظه میومدی پیشم و ازم می پرسیدی مامان هاپو تازت درفته (هاپو گازت گرفته) روز اول با آوا و راضیه سرگرم بودی و بازی می کردی ولی شب ساعت دو و نیم شب از خواب بیدار شدی و شروع کردی به ایراد گرفتن خاله گلی کلی قصه تعریف کرد تا آروم شدی و یک ساعت بعدخوابت برد .
روز دوم هم خونه خاله بودیم وکلی بهت خوش گذشت بعد اومدیم خونه و با ساغر و مامانش رفتیم عروسی ولی اصلا بهت خوش نگذشت چون ساکت تو بغلم نشسته بودی و تو فکر بودی ولی بعد که اومدیم خونه تا صبح راحت خوابیدی امروز صبح که بردمت خونه خاله پروانه و یواشکی اومدم اداره کلی گریه کردی و می خواستی بیای اداره پیش مامان نمی دونی چقدر غصه خوردم فهمیدم گریه کردی .


بدون عنوان
